‹ همهٔ سوره‌ها الناس
۱۱۴

الناس

مردم

مکی۶ آیه

«ناس» (۱۱۴)

ارتباط با سوره قبل

همآهنگی دو سوره «فلق» و «ناس» که «معوذتان» نامیده شده و قرآن را با پناه بردن به پروردگار خاتمه می‌بخشند، از جهات عدیده ای آشکار می‌باشد. هر دوسوره با فرمان «قل» خطاب به رسول اکرم (یا هر مسلمان شایسته) آغاز شده و طریق مصونیت از «شرور»ی را که در مسیر رسالت و هدایت وجود دارد نشان می‌دهد. تنها وسیله حفظ و حراست مؤمنین و پاسدار عقاید و ایمان آنان از انواع انحرافات و شرک و کفر و نفاق، در این دو سوره پناه بردن آگاهانه به پروردگار (رب) معرفی شده است. با این تفاوت که در سوره فلق از شرور خارجی یاد می‌کند و در سوره ناس از شرورداخلی که زمینه و بستر آن در نفس انسان قرار داشته و با وسوسه خارجی منفعل و متأثر می‌گردد. توضیح آنکه منشأ برخی از شرور خارج از وجود انسان می‌باشد و مستقل از عملکرد آدمی بر او وارد می‌گردد. این شرور را در سوره فلق با تعبیراتی متشابه نشان داده است تا مثال و معیاری برای انواع شرور خارجی باشد: از شری که از سراسر آنچه خدا خلق کرده ممکن است (بطور نسبی) به انسان عارض گردد (مِن شَرِّ مَا خَلَقَسورهٔ فلق، آیهٔ ۲)، تا شر تاریکی فراگیر و مسلط و مهاجم (و غاسق اذا وقب) که تعبیری است از هر گونه ظلم و ضلالتی که بر آدمی چیره گردد. و از شر دمندگان ساحرانه در گرهها، که تمثیلی است از تبلیغات و ترفندهای فرهنگ شرک و جهالت برای فریب و فساد توده‌ها (و من شَرِّ ٱلنَّفَّٰثَٰتِ فِى ٱلْعُقَدِسورهٔ فلق، آیهٔ ۴) تا شر حسودی که حسادت خفته و مکنونش بیدار و برملا شده باشد (وَمِن شَرِّ حَاسِدٍ إِذَا حَسَدَسورهٔ فلق، آیهٔ ۵). از این شرور می‌توان با پناه به «رب الفلق» که شکافنده پرده تاریکی‌ها و بروز دهنده نور رهائی و رشد پدیده‌ها است خود را مصون داشت، این پرده‌های تنگ تاریکی را می‌توان با توسل به نور هدایت پروردگاری که پرده بردار ظلمات است از میان

برداشت. امّا پرده‌های دیگری نیز وجود دارد که حجاب قلب آدمی است و از درون به روشنایی دل او خیمه می‌زند. این شری است که از نفس سرکش و عصیانگر انسان سرمی‌زند و از داخل او را بیمار می‌کند. درست است که آدمی فطرتاً پاک و سالم بوده و نمی‌تواند خود منشأ و مبدأ شرور باشد، امّا چنین آفریده شده است که نسبت به خیر و شر تأثیرپذیر و قبول کننده باشد. بنابر این دربرابر القائات و وسوسه‌های عوامل نهان و آشکار (مِنَ ٱلْجِنَّةِ وَٱلنَّاسِآیهٔ ۶) که به رنگها و طرحها و تدابیر مختلف از پس و پیش بر او وارد می‌گردند خود را می‌بازد و سینه‌اش به تحریک این وسوسه‌ها از هوای حقد و حرص و حسد تنفس می‌کند و در فضای کینه و دشمنی و ددمنشی رشد می‌نماید:

مِن شَرِّ ٱلْوَسْوَاسِ ٱلْخَنَّاسِ ٱلَّذِى يُوَسْوِسُ فِى صُدُورِ ٱلنَّاسِآیات ۴–۵ من الجنة والناس در زندگی آدمی مصائب و شروری همچون سیل و زلزله و آتشفشان و... بر او وارد می‌گردد که زمینه‌ای خارجی و عارضی دارد. امّا گاهی مصیبت و شر از طریق میکروب در درون او خانه می‌کند و اگر نیروی دفاعی اش تقلیل یافته باشد، بیماری او را از پای درمی‌آورد. دربرابر هردو گونه «شر»، آدمی می‌تواند خود را حفظ نماید. دربرابر آنچه خارجی است می‌تواند به اسباب و وسائلی متوسل شود و از خود مراقبت نماید. و دربرابر آنچه داخلی است می‌تواند نیروی بازدارنده دفاعی خود را تقویت نماید و با بنیه‌ای قوی و سالم دربرابر سمومات القاء شده میکربی مقاومت نماید.

سوره فلق در مقام معرفی شرور دسته اول و سوره ناس درمقام معرفی شرور دسته دوم بنظر می‌رسد. کسی که کتاب هدایت الهی را به انتها می‌رساند، با پناه بردن به پروردگار خویش از هر دو دسته شروری که در مسیر هدایت انسان قرار دارد خود را مصون می‌دارد. این سوره که در انتهای قرآن قرار دارد، علاوه بر ارتباط با سوره ماقبل خود، با اولین سوره قرآن (حمد) نیز ارتباطی ظریف دارد، در هر دو سوره محور کلام بر ربوبیت، الوهیت و مالکیت خدا می‌گردد:

قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ ٱلنَّاسِآیهٔ ۱، ملك الناس، الله الناس... و در سوره حمد: الحمد لله رب العالمين، الرحمن الرحيم مالك يوم الدين. به این ترتیب ابتدا و انتهای قرآن از یک حقیقت که همان «توحید» است سخن می‌گوید.

چرا «ناس»؟

قرآن با نام خدا (بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِسورهٔ فاتحه، آیهٔ ۱) آغاز و با کلمه «ناس» ختم می‌شود. به این ترتیب در یک طرف این کتاب هدایت، خدا و در طرف دیگر آن مردم قرار دارند. نه تنها آخرین کلمه قرآن «ناس» است، بلکه نام آخرین سوره آن نیز، که علیرغم کوتاهی اش ۵ بار این کلمه در آن تکرار شده ۱، «ناس» می‌باشد. چنین تأکید و تمرکزی روی کلمه ناس در آخرین سوره قرآن اعجاب آور و سئوال برانگیز است ۲ و نمی‌توان به سادگی از کنار آن گذشت.

اما چرا ناس، و نه انسان یا: انس، آدم، بشر، بریه، عبد و...؟ هریک از این واژه‌ها معنای ویژه ای دارد که به تناسب موضوع و سیاق سخن و سوره بکار می‌رود و از زاویه بخصوصی بر این مخلوق برگزیده خدا نظر می‌شود. گویا از آنجائیکه برخلاف حیوانات وحشی اهل «انس» و الفت و زندگی اجتماعی است، نام «انسان» بر او نهاده شده است ۳ (البته قرآن این عنوان را بصورت عام تر بدلیل ویژگی‌های جسمی و رفتاری - خلقتی - و ماهیت نوعی و فضائل و کمالات و استعدادهای این موجود روی آن نهاده است) ۴. از آنجائیکه برخلاف «جن» که نامحسوس و پوشیده از انظار است، آشکار و قابل احساس و ادراک می‌باشد، «انس» نامیده شده است ۵، همچنین بدلیل آنکه پوست بدنش برخلاف حیوانات که پوشیده درمیان پشم و مو می‌باشند آشکار و نمودار است، «بشر» نامیده شده است (بشره = پوست بدن). و در قرآن آنگاه که شکل خارجی و جسم انسان موردنظر باشد همین لفظ بکار می‌رود.


۱. اگر بجای ناس ضمیر «هم» در این سوره بکار می‌رفت، مثلاً گفته می‌شد: قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ ٱلنَّاسِآیهٔ ۱ و ملكهم و الههم، در کاربرد این کلمه صرفه جوئی می‌شد و جمله ساده تر می‌گشت. اما دلیلی دارد که کلمه ناس سه بار تکرار شده است.
۲. کلمه ناس ۲۰ بار در قرآن آمده است که یک چهارم آن در این سوره بسیار کوتاه قرار دارد. چنین نسبتی بی نظیر و بسیار جالب توجه می‌باشد.
۳. اتفاقاً مشتقات این کلمه در مفهوم آشناشدن و رابطه برقرار کردن که همان «انس» گرفتن می‌باشد در قرآن آمده است. مثل سوره نور آیه ۲۷: لَا تَدْخُلُوا۟ بُيُوتًا غَيْرَ بُيُوتِكُمْ حَتَّىٰسورهٔ نور، آیهٔ ۲۷ تستاً نسوا و تسلموا علی اهلها (در خانههای غیر خودتان وارد نشوید مگر اینکه انس بگیرید (آشنا شوید) و بر اهلش سلام نمائید).
۴. در قرآن کلمه انسان در زمینه خلقت با کلمه «جان» منحصراً آمده است و کلمه انس در زمینه محسوس و ملموس بودن با «جن» (۱۴ بار) و کلمه «ناس» با کلمه «جنة» (۳ بار).
۵. از ۲۲ باری که کلمه «جن» در قرآن بکار رفته است ۱۴ مورد آن با کلمه «انس» در کنار هم قرار گرفته‌اند و فعل «انس» به معنای احساس و ادراک و دیدن است (۱۰/۲۰/۷ و ۲۷/۲۹/۲۸/۲)

و يا چون مبراي از عيب و نقص آفريده شده و ذاتاً از ناپاكي و خباثت مبرا مي باشد «بريه» نام گرفته است.

اما درمورد اينكه چرا «ناس» ناميده شده است، مفسرين و علماي لغت در پيداكردن وجه تسميه و ريشه لغوي آن دچار اختلاف زيادي شده‌اند ۱. مفسر مجمع البيان و همچنين لغت نامه مجمع البحرين دو كلمه ناس و انسان را يكي گرفته‌اند و اصل آنرا از «اناس» مي دانند كه همزه آن به جهت كثرت استعمال ساقط شده است. بصريون نيز اين كلمه را همانند «انسان» از ريشه «نَسَ» گرفته‌اند كه همان انس و الفت و آشناشدن اين موجود را مي رساند. اما كوفيون كلمه ناس را از ريشه «نَسَى» دانسته‌اند كه هم خانواده با «نسيان» مي باشد. در اينصورت بايد مفهوم فراموشكاري و غفلت را درمورد اين موجود موردنظر قرار داد.

اما مطمئن ترين راه براي شناخت وجه تسميه و معناي ريشه اي «ناس» و اختلاف آن با «انس» و «انسان»، تدبر درخود قرآن و آيات مربوط به اين كلمات مي باشد. ازطرفي مي دانيم يكي از شيوههاي شناخت كلمات قرآني، مراجعه به كلمات متضاد و متقابل يا مترادف آنها مي باشد، مثلاً شكر دربرابر كفر، بر دربرابر اثم، تقوي دربرابر فجور (ياعدوان) و... به همين نحو ملاحظه مي كنيم كه دربرابر كلمه «انس» همواره (۱۴ مرتبه) كلمه «جن» بكار رفته است و دربرابر كلمه «انسان»، كلمه «جان»، و همچنين دربرابر كلمه «ناس» كلمه «جنّه». بنظر مي رسد اگر تفاوت جن، جان و جنّه را پيدا كنيم، بتوانيم از آن به عنوان كليدي براي شناخت تفاوت انس و انسان و ناس استفاده نمائيم. اينكه كاربرد كلمات سه گانه فوق را با كلمات متقابل آنها در قرآن مورد بررسي قرار مي دهيم. جالب اينكه هريك از اين كلمات علاوه بر تقابل با يكديگر بصورت مستقل هم بكار رفته‌اند كه مي توان از آن براي شناخت معناي دقيق كلمه استفاده كرد.

۱- جن و انس. معناي عمومي و ريشه اي كلمه جن در تمامي مشتقات و موارد استعمال آن نوعي پوشيده و مستوربودن است (مثل: جنين، جنت، مجنون، جنّه و...) اين كلمه نه تنها در حالت اسمي، بلكه در حالت فعلي نيز همين مفهوم را دارا مي باشد. مثل آيه: فلما جنّ عليه الليل (آنگاه كه شب بر او پوشاند). بنابر اين ظلمت شب همچون پرده اي است كه اشياء را مستور و مخفي (جن) مي نمايد.

درجهت مقابل، كلمه «انس» نيز وقتي بصورت فعلي بكارمي رود، معناي ديدن و شنيدن و احساس و ادراك كردن مي دهد كه كاملاً مخالف مستور و مخفي بودن مي باشد.

  1. لغت نامه مجمع البحرين در شرح اين اختلاف مي گويد: «قد اختلف الناس في معرفته اختلافاً كثيراً»

مثل: آنی است نارا (من آتشی می‌بینم و آنرا احساس می‌نمایم) و یا: فان استم مِّنْهُمْ رُشْدًۭا فَٱدْفَعُوٓا۟ إِلَيْهِمْسورهٔ نساء، آیهٔ ۶ اموالهم ۲ [اگر در آنها (يتيمان صغير) رشدي را احساس كرديد، بلوغ آنها را از سخنانشان يافته و در حركاتشان مشاهده نموديد، تمامی اموالشان را به ايشان مسترد نمائيد]. به اين ترتيب مي توان گفت بني آدم را بدليل آشكار و عيان بودنش (برخلاف جن) و يا بدليل حواس پنجگانه اش كه ابزار احساس و ادراك او است، «انس» مي نامند.

۲- جان و انسان - كلمه «جان» در دو آيه مقابل «انسان» قرار گرفته است ۳ و در سه آيه دربرابر «انس» ۴ كه هركدام مفهوم خاص خود را دارند. معناي «انس» را قبلاً شناختيم، اما معناي «انسان» را از آيات ديگري كه كلمه «جان» مستقلاً بكار رفته است مي توانيم بشناسيم. مي دانيم كلمه «جان» در دو آيه به حيوان وحشت انگيز «مار» اطلاق شده است ۵ پس در مفهوم كلمه «جان» نوعي غريبگي و ترس و وحشت و فرار وجود دارد، درحاليكه كلمه انسان (از ريشه آنس) انس و الفت و پيوند را تداعي مي نمايد.

۳- جنّه و ناس - اين دو كلمه علاوه بر آخرين آيه سوره «ناس» (مِنَ ٱلْجِنَّةِ وَٱلنَّاسِآیهٔ ۶)، دوبار ديگر در قرآن بصورت متقابل بكار رفته‌اند: ۱۱۹/۱۱ و ۱۳/۳۲ (لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ ٱلْجِنَّةِ وَٱلنَّاسِ أَجْمَعِينَسورهٔ هود، آیهٔ ۱۱۹). اما كلمه «جنّه» علاوه بر اطلاق بر آن موجود پوشيده از انظار، در ۵ مورد نيز معناي ديوانگي و پريشاني و جنون مي دهد. و اين اتهامي بوده است كه كافران به پيامبر اكرم (ص) وارد مي كردند:

به اين ترتيب مي توانيم بگوئيم كه در كلمه «جنّة» بنوعي مفهوم پريشاني و پوشيدگي از حقايق وجود دارد. نقطه مقابل مفهوم ديوانگي و پريشاني، هشياري و عقل و ادراك و تفكر و تدبير مي باشد. بنابر اين با توجه به تقابل «جنّة» با «ناس» مي فهميم بني آدم را از اين جهت «ناس» مي گويند كه استعداد تفكر و تعقل دارد.

اگر آنچنانكه بسياري از علماي لغت گفته‌اند كلمه ناس از ريشه (نَوَس) گرفته شده باشد، (كما آنكه در المعجم المفهرس و قاموس قرآن نيز در همين رديف قرار گرفته است)،


۱. سوره وآيات: ۱۰/۱۰ - ۲۷/۷ - ۲۹/۲۸ و...
۲. ۶/۴
۳. الرحمن ۱۴ و ۱۵ (خَلَقَ ٱلْإِنسَٰنَ مِن صَلْصَٰلٍۢسورهٔ رحمن، آیهٔ ۱۴ كالغخار - و خلق ٱلْجَآنَّ مِن مَّارِجٍۢ مِّن نَّارٍۢسورهٔ رحمن، آیهٔ ۱۵)

حجر ۲۶ و ۲۷ (وَلَقَدْ خَلَقْنَا ٱلْإِنسَٰنَ مِن صَلْصَٰلٍۢ مِّنْسورهٔ حجر، آیهٔ ۲۶ حماه مسنون - و الجان خلقناه مِن قَبْلُ مِن نَّارِ ٱلسَّمُومِسورهٔ حجر، آیهٔ ۲۷)

۴. الرحمن ۵۶ و ۷۴ (لَمْ يَطْمِثْهُنَّ إِنسٌۭ قَبْلَهُمْ وَلَا جَآنٌّۭسورهٔ رحمن، آیهٔ ۵۶) - الرحمن ۳۹ (فَيَوْمَئِذٍۢ لَّا يُسْـَٔلُ عَن ذَنۢبِهِۦٓ إِنسٌۭ وَلَا جَآنٌّۭسورهٔ رحمن، آیهٔ ۳۹
۵. نمل ۱۰ و قصص ۳۱ (فلمّا رآها تَهْتَزُّ كَأَنَّهَا جَآنٌّۭ وَلَّىٰ مُدْبِرًۭاسورهٔ نمل، آیهٔ ۱۰ و لم يعقب ......)

و مفهوم اصلی این لغت، نوسان و تردد و تلاش و تحرک باشد، با توجه به تقابل «ناس» با «جن» می‌توان چنین نتیجه گرفت (والله اعلم) که آدمی موجودی است که به نیروی تفکر و تعقل و استعدادی که پروردگار عالم برای شناخت «اسماء» در نهادش به وديعه گذارده، به تلاش و تکاپو و کنجکاوی و شناخت می‌پردازد و گام به گام به مدارج علمی بالاتری درجهت آگاهی به اسماء و تقرب به پروردگار خود نائل می‌گردد.

بار دیگر این نکته را مورد توجه قرار می‌دهیم که قرآن با نام خدا (بسم الله...) آغاز و با کلمه «ناس» ختم می‌شود. یکطرف این کتاب سرچشمه همه ارزش‌ها و اسماء نمایان است و در طرف دیگر آن تشنگی و استعداد موجودی که به نیروی تفکر و تعقل و تلاش و تدبير، باید خود را به سرچشمه حیات بخش برساند. برای طی این طریق و سلامت از خطرات گوناگون آن، خداوند توصیه کرده است که از انواع شرور، به دامان ربوبیت، مالکیت و الوهیت او پناه ببریم. اینک ماثیم و راه بسوی او.

قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ ٱلنَّاسِآیهٔ ۱، ملک الناس، اله الناس، مِن شَرِّ ٱلْوَسْوَاسِ ٱلْخَنَّاسِ ٱلَّذِى يُوَسْوِسُ فِى صُدُورِ ٱلنَّاسِآیات ۴–۵، مِنَ ٱلْجِنَّةِ وَٱلنَّاسِآیهٔ ۶

بنی آدم در پایان یک عمر تلاش و تحرک و بی قراری و اضطراب، سرانجام با تفکر و تعقل و تدبير خود در کدامین منزل و مأوى می‌تواند به آرام و قرار برسد؟ فرعون که خود را «رب اعلى» می‌دانست این آرامش را تأمین می‌کرد یا «رب الناس»؟ سلاطین و پادشاهان و جباران که خود را مالک جان و مال مردم می‌دانند، او را پناه می‌دهند یا «ملک الناس»؟ خدایان ساختگی و بت های بشری و «الهه» و اصنام او را به شیفتگی و عشق و دلدادگی واقعی می‌رساند یا «اله الناس»؟

بنی آدم با دوری از اصل خویش در این دنیای غربت و تمدن پرتوحش، کجا می‌تواند انس و الفت گیرد و با چه کسی غم دل و درد هجران بازگوید؟ با احبار و رهبان و روحانیون دین و مذهب که در مقام «رب» مردم می‌نشینند یا «رب الناس»؟

بنی آدم فراموشکار و اهل «نسیان» است و «ناس» نامیده شده تا طبیعت ناسپاس و غافلش نشان داده شود. اما چه چیزی را این مخلوق برگزیده خدا فراموش می‌کند؟ آیا فراموش کردن آب و نان (که معمولاً فراموش هم نمی‌شود) یا روز و ساعت و ماه آنقدر اهمیت داشته است که به عنوان خصلتی شاخص بر این موجود تعلق گیرد؟ یا نسیانی فراتر از نسیانهای عادی زندگی دامنگیر این خلق مغرور خدا شده است؟ حقیقت این است که

۱. ٱتَّخَذُوٓا۟ أَحْبَارَهُمْ وَرُهْبَٰنَهُمْ أَرْبَابًۭا مِّن دُونِ ٱللَّهِسورهٔ توبه، آیهٔ ۳۱

بنی آدم غافل و ناسپاس مهمترین چیزی را که دائماً باید متذکر آن باشد فراموش می‌کند، گرچه خدا را خالق و آفریدگار خود می‌شناسد، امّا نقش او را در همان آفرینش نخستین خلاصه می‌بیند و ربوبیت و تدبیر لایزال او را بر لحظات زندگی خویش فراموش می‌کند. گرچه او را مالک آسمانها و زمین می‌داند، ولی سر بر آستان ملوک و پادشاهان و ارباب قدرت و ثروت خم می‌کند و آنها را مالک جان و مال خود می‌شناسد... و بالاخره

گرچه او را در حرف و ادعا خداوند عالم می‌داند، ولی عملاً خدایگانی دیگر را می‌پرستد و حمد و ثنای تملق آمیز آنها را می‌نماید. به این ترتیب آنچه فراموش می‌کند و مستوجب عنوان «ناس» می‌گردد، همان ربوبیت، ملوکیت و الوهیت آفریدگار خویش است. فراموشی و نسیانی که زمینه ساز وسوسه و حضور خنْسَانی از جن و انس در سینه خالی از یاد پروردگار می‌باشد. چنین است که برای درمان این بیماری مزمن و کشنده باید به فطرت نخستین بازگشت نماید و با پناه بردن به پروردگاری که رب، ملک و اله مردم است خود را در دامان لطف و کرم او قرار دهد.

شرور درونی

شری که از درون انسان برمی خیزد، ناشی از تأثیرپذیری و انفعالی است که دربرابر وسوسه‌های خناسان جن و انس از خود نشان می‌دهد. همچنانکه انواع میکرب‌ها در فضای پیرامون ما پراکنده‌اند، امّا تنها هنگامی بیمار می‌شویم که بدلیل خستگی‌های روانی، کم خوابی، اختلالات گوارشی و امثالهم دچار ضعف و تقلیل نیروی دفاعی شده باشیم. وسوسه و تحریک و تلقینات شیطانی برای همه، حتی پیامبران برگزیده خدا وجود داشته است، امّا آنها به نیروی ایمان و اراده میدان به شیاطین نمی‌دادند. بنظر می‌رسد مساعدترین زمینه برای نفوذ و رشد میکرب شرک و کفر و نفاق در روح آدمی، همان انحرافی باشد که در ابتدای این سوره با اشاره به ربوبیت، ملوکیت و الوهیت آفریدگار شده است. بطوریکه میزان سلامت یا بیماری روحی بنی آدم را، هرچند معتقد به «الله» و خالقیت او هم باشند، می‌توان تابعی از تلقی آنها نسبت به همان سه مبنای: رب، ملک و اله دانست. قرآن بخوبی نشان می‌دهد که چگونه انسان‌ها بجای الله شرکای دیگری را رب، ملک و اله خود می‌گیرند و به درگاه آنها سر تسلیم و تعبد خم می‌کنند. نمونه اش آل فرعون است که ادعای آن مستکبر بزرگ تاریخ را باورکردند و او را بند گی نمودند:

۱. ۵۲وَمَآ أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِكَ مِن رَّسُولٍۢ وَلَا نَبِىٍّ إِلَّآ إِذَا تَمَنَّىٰٓ أَلْقَى ٱلشَّيْطَٰنُ فِىٓ أُمْنِيَّتِهِۦ فَيَنسَخُ ٱللَّهُ مَا يُلْقِى ٱلشَّيْطَٰنُسورهٔ حج، آیهٔ ۵۲

در زمینه «ربویت»: ۲۳/۲۲-۲۴ فحشر فنادی فَقَالَ أَنَا۠ رَبُّكُمُ ٱلْأَعْلَىٰسورهٔ نازعات، آیهٔ ۲۴ (فرعون مردم را گردآورد و ندا درداد که منم پروردگار بزرگتر شما)

در زمینه ملوکیت: ۵۱/۴۳ - و نادی فِرْعَوْنُ فِى قَوْمِهِۦ قَالَسورهٔ زخرف، آیهٔ ۵۱ یا قوم البس لی ملک مصر و هذه ٱلْأَنْهَٰرُ تَجْرِى مِن تَحْتِىٓسورهٔ زخرف، آیهٔ ۵۱ [فرعون در قومش بانگ برآورد که ای قوم من آیا پادشاهی مصر و این نهرها (انشعابات نیل) که تحت اختیار من جریان دارد از آن من نیست؟]

در زمینه الوهیت: ۳۸/۲۸ - و قال فرعون یا ایها ٱلْمَلَأُ مَا عَلِمْتُ لَكُم مِّنْ إِلَٰهٍ غَيْرِىسورهٔ قصص، آیهٔ ۳۸ (فرعون گفت ای گروه سردمداران، من به جز خودم برای شما خدائی نمی‌شناسم)

(گفت اگر غیر از من خدای دیگری را بر گیری حتماً تو را از زندانیان قرار خواهم داد)

ممکن است آیات فوق چنین تصوری را به ذهن القاء نماید که فرعون ادعای خداوندی و آفریدگاری می‌کرده است، درصورتیکه هرگز چنین نیست و منظور او از ادعای «رب» یا «اله» بودن مردم در آیات فوق، همان چیزی است که از معنای لغوی این کلمات برمی‌آید، یعنی من سرور و صاحب اختیار و اراباب و بزرگ شما هستم و باید نسبت به من حالت شیفتگی و رضایت قلبی داشته باشید. اصلاً اعتراض درباریان به فرعون در این بود که چرا موسی و قومش را آزاد گذارده ای که در کشور فساد کنند و تو و خدای تو را ندیده بگیرند ۱. از این سخن معلوم می‌شود که فرعون خود پرستنده الهه ای بوده است و مردم او را «اله» به معنای خالق نمی‌شناختند و تنها پیرو منویات او بوده، نسبت به خط فکری او حالت تسلیم و تعبد داشتند و به «امامت» ۲ و تولیت سیاسی و دینی او گردن نهاده بودند. معنای «اله» همین است که انسان نسبت به چیزی شیفته و دلباخته باشد. کما آنکه از خودراضی بودن و پیروی از هوای نفس را قرآن «پرستش نفس» و اله قراردادان آن نامیده است:

افرایت من اتخذ الهه هواه و اضله الله علی علم (۴۵/۲۳)

حضرت یعقوب (ع) هنگام مرگ از فرزندان سئوال می‌نماید که پس از من چه چیز را عبادت می‌کنید؟ (مَا تَعْبُدُونَ مِنۢ بَعْدِىسورهٔ بقره، آیهٔ ۱۳۳)، با شناخت و انتظاری که از خاندان چنین پیامبری می‌توان داشت بنظر نمی‌رسد نگرانی آن حضرت نسبت به عبادت بت های رایج بوده باشد، بلکه بیشتر همان معنای حقیقی کلمه عبادت موردنظر است که اغلب علیرغم اعتقاد به الله به شرکای متفرقی تعلق می‌گیرد. جواب این فرزندان پاک سرشت هم جز این نبود که:

خدای تو و خدای پدزانت ابراهیم و اسمعیل و اسحق را می‌پرستیم و تسلیم او هستیم:

(نعبد الهک و اله ایاثک ابراهیم و اسمعیل و اسحق و نحن له مسلمون) ۱۳۳/۲:

اما بیشتر بندگان خدا، الهه دیگری بجز «الله» برمی گیرند. نه آنکه براستی شیفته و دلداده آنها باشند، بلکه برای همین که تکیه گاه و حامی و دستاویز عزتی یافته باشند:

(و اتخذوا من دونه الهه لیکونوا لهم عزًا، کلاً سیکفرون بعبادتهم و یکونون علیهم

ضدًا). ۱۹/۸۱

اینک برای آنکه به زمینه‌های انحراف انسان در سه موضوع: ربوبیت، ملوکیت و الوهیت بهتر پی ببریم، دل به هدایت قرآن می‌سپاریم و علاوه بر آنچه درباره فرعون گفته شد، آیات دیگری را مورد توجه قرار می‌دهیم:

الف: ربوبیت

آنچه فرعون انکار می‌کرد، نه وجود خدا، که ربوبیت و تدبیر او به عنوان سرور و صاحب اختیار مردم بود و به همین دلیل هم از موسی و هارون (علیهما السلام) می‌پرسید: «رب شما کیست؟» (۲۰/۴۹ - قال فمن ربكما يا موسى) و اصلاً پروردگار عالمين چيست؟ (۲۶/۲۳ - قال فرعون و ما رب العالمين) و پاسخ موسی (ع) نیز عمدتاً نشان دادن نقش ربوبیت همان خدائی بود که او را بعنوان آفریدگار می‌شناختند.

پیامبر اسلام نیز دربرابر مشرکینی که با اعتقاد به الله، ربوبیت او را منکر می‌شدند، می‌فرماید: قُلْ أَغَيْرَ ٱللَّهِ أَبْغِى رَبًّۭا وَهُوَ رَبُّ كُلِّ شَىْءٍۢسورهٔ انعام، آیهٔ ۱۶۴

انسان‌ها اگرچه در دنیا به ارباب متفرقی پناهنده می‌شوند، اما روز قیامت با همانها که آنآنرا در ربوبیت مساوی خدا قرارداده بودند به مخاصمه خواهند پرداخت:

ذیلاً مواردی را که بنی آدم در اتخاذ «رب» دچار گمراهی می‌شوند اجمالاً متذکر می‌شویم:

الف ۱ - پادشاهان و سلاطین - شاید بیشترین مورد اطلاق «رب» (درحالت انحرافی) به پادشاهان و امرا و ملوکی تعلق گرفته باشد که صاحب اختیار و سرور و ارباب مردم تحت سیطره و حکومت خود شمرده می‌شدند. سوره یوسف از این نظر اشارات فراوانی دارد:

۴۱-۱۲ - يَٰصَىٰحِبَىِ ٱلسِّجْنِ أَمَّآ أَحَدُكُمَا فَيَسْقِى رَبَّهُۥ خَمْرًۭاسورهٔ یوسف، آیهٔ ۴۱

الف ۲ - احبار و رهبان - بشر فراموشکار نه تنها قدرتمندان حاکم، بلکه متولیان دین و مذهب را نیز بجای خدا ارباب گرفته است:

الف ۳ - فرشتگان و پیامبران

ب - ملوکیت (پادشاهی)

اتفاقاً در همان سوره یوسف همچنانکه نام «رب» در موارد متعددی به پادشاه مصر، بعنوان صاحب اختیار و بزرگ آن سرزمین اطلاق شده است، نامهای دیگری همچون: سید، عزیز و ملک که مختص خدا می‌باشد به همو تعلق گرفته است، بطوریکه از ۱۱ موردی که کلمه ملک در قرآن بکار رفته است ۵ مورد آن در همین سوره قرار دارد. و حتی در یک آیه هردو کلمه ملک و رب یکجا به همین معنا استفاده شده است:

وَقَالَ ٱلْمَلِكُ ٱئْتُونِى بِهِۦ ۖ فَلَمَّا جَآءَهُ ٱلرَّسُولُ قَالَ ٱرْجِعْ إِلَىٰ رَبِّكَسورهٔ یوسف، آیهٔ ۵۰

در قرآن عنوان ملک هم برای خداوند بکاررفته است هم برای انسان‌ها، با این تفاوت که درمورد خدا همواره با صفتی همچون «ملک الحق» یا «ملک القدوس» قرین شده است تا او را از بطلان و ناپاکی ملوک دنیائی مبری معرفی کرده باشد.

حقیقت این است که ملوکیت جز ملوکیت خدا در عالم هستی وجود ندارد و ملک


۱. همچنین در آیه ۵۵ نامهای حفیظ و علیم درباره حضرت یوسف و در آیات ۹۳ و ۹۶ نام «بصیر» درباره حضرت یعقوب بکار رفته است.

آسمانها و زمین از آن او است. ولی بنا به مشیت حکیمانه‌ای بخاطر ابتلای انسان‌ها چنین امکانی را موقتاً به کسانی می‌دهد یا از آنها می‌گیرد: (قل اللهم مالک ٱلْمُلْكِ تُؤْتِى ٱلْمُلْكَ مَن تَشَآءُسورهٔ آل عمران، آیهٔ ۲۶ و تنزع الملک ممن تشاء ... ۳/۲۶)

ممکن است به انبیائی همچون داود و سلیمان چنین ملکی را عنایت کند، یا به جباران ستمگری که بر مردم گمراه و دنیاپرست حکومت می‌نمایند.

ج - الوهیت

منظور از «اله» چیزی است که آدمی شیفته جلال و جمال آن می‌گردد و نسبت به عظمت و ابهت آن احساس خودباختگی و دلدادگی می‌نماید. همچنانکه در زمینه‌های ربوبیت و ملوکیت، اغلب انسان‌ها دچار «نسيان» شده و در لغزشگاه ارباب و ملوک دنیائی سقوط می‌نمایند، در زمینه الوهیت نیز در برابر جلال و جبروت ارباب قدرت و ثروت خود را می‌بازند. گرچه خدا را انکار نمی‌کند، اما عملاً اله دیگری را بندگی می‌نمایند. ممکن است این اله فرعون باشد یا فرشته و پیامبران و یا هوای نفس، در هر حال تفاوتی نمی‌کند، اگر قرار باشد «الله» فقط لفظ و کلمه‌ای مقدس باشد و الوهیت عملاً و در معنا و مفهوم واقعی خود به اربابان باطل تعلق گیرد، فرقی در انواع شرک نمی‌توان قائل شد و همه اشکال آن، گرچه همانند قائلین به تثلیت از روی حسن نیت هم باشد، گمراهی و باطل است.

و چنین است که پیروان آخرین امت توحیدی، پس از ختم کتاب هدایت الهی، اگر خواسته باشند از چنین لغزشگاه‌های مصون مانند، باید به دامان رب الناس، ملک‌الناس، و اله الناس پناهنده شوند.


۱. ۱۰۱/۱۲. ۱ رب قد اتیتنی من الملک (درباره حضرت یوسف) - ۳۸/۳۵ رب اغفرلی و هب لی ملکآلا بنبغی

لاحد من بعدی (درباره حضرت سلیمان)

ملوکآ (درباره بنی اسرائیل)

آیاتِ سوره به تفکیکِ گروهِ موضوعیThe surah's ayahs, grouped by theme

این سوره به ۲ گروهِ موضوعیِ پیوسته بخش شده است.This surah divides into 2 connected thematic groups.

۱طرح محورآیات ۱–۳

قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ ٱلنَّاسِ

بگو: «پناه مى‌برم به پروردگار مردم،

مَلِكِ ٱلنَّاسِ

پادشاه مردم،

إِلَٰهِ ٱلنَّاسِ

معبود مردم،

۲نتیجه و جمع‌بندیآیات ۴–۶

مِن شَرِّ ٱلْوَسْوَاسِ ٱلْخَنَّاسِ

از شرّ وسوسه‌گر نهانى؛

ٱلَّذِى يُوَسْوِسُ فِى صُدُورِ ٱلنَّاسِ

آن كس كه در سينه‌هاى مردم وسوسه مى‌كند،

مِنَ ٱلْجِنَّةِ وَٱلنَّاسِ

چه از جنّ و [چه از] انس.»

«نظمِ قرآن» — عبدالعلی بازرگان · متنِ آیات و ترجمهٔ استاد محمدمهدی فولادوند از منبعِ معتبر«Naẓm al-Qurʾān» — Abdolali Bazargan · verse text & Fooladvand translation from the verified source